تبليغاتX
ما 2 تا
هفت

عزیزم

عزیزترینم

بگذار صدات بزنم

انقدر اسمت رو زمزمه کنم تا خوابم ببره

اون وقت شما تو چشمام لبخند میزنی

آروم میشم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 21:46  توسط یکی از 2 تنها  | 

شش

فاصله ی زیادی نیست بین خواستن من و نبودنِ شما .

میدونم هر دو طاقت میاریم . مثل وقتی که من تو آغوش شما بی تابی میکردم و آرومم میکردین . من هم طاقت میاوردم . این شبها خیلی تاریک هستند . انقدر تاریک که به سختی نور خدا رو می بینم . شاید دل من غبار آلود شده

امشب شب آرزوهاست

امشب شب آرزوهاست

امشب شب آرزوهاست
+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 0:49  توسط یکی از 2 تنها  | 

پنج

سلام

نمیدونم تا کی بارون و بهانه کنم؟

پنجره ها رو باز کنم

چشام ببندم و صدات کنم.

تا کی قراره آب که میخورم

بعدش ساعتها به یه لیوان خالی زل بزنم

کاش میدونستم

وقتی خدا میبینه بعد از خنده هاش کجای دفتر تقدیرش و دستکاری میکنه

راستی: خط میزنه یا یه چیزایی اضافه میکنه؟

 دیشب سراغت و میگرفت!

اینبار من خندیدم

 گفتم مگه شما نمیبینیش؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 12:57  توسط یکی از 2 تنها  | 

چهار

چرا هیچ وقت نگفتی

                    که چرا از رنگ سفید خوشت میاد؟

رنگ سفید

رنگ مرگ

رنگ آرامش

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 13:23  توسط یکی از 2 تنها  | 

سه

گاهی یک کلمه

گاهی یک خاطره

سبک تر از یک قطره اشک است

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 13:18  توسط یکی از 2 تنها  | 

دو

احساسم مثل زمانیه که من رو برای همیشه گذاشته و رفته بود.می گفت "هر کدوممون رفتیم دنبال زندگیمون.اینطوری برای هر دومون بهتره."

الان هست ولی خیلی تنهام چون خیلی از من دوره.مثل اون زمانها شدم.شبها دستهام دنبال دستهاش می گردن.دستهاش همیشه سرد بودن.اینو انگار از اون اول می دونستم.حتی از اون وقتی که هیچ وقت لمس اش نکرده بودم.چون می ترسیدم.می ترسیدم.نمیدونم از چی؟

الان هم می ترسم . ولی باز نمی دونم از چی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 21:32  توسط یکی از 2 تنها  | 

یک

بهش گفتم که: " کم کم داره تنهايي هاي پر غم و غصه ام يادم ميره.اون روزها که از تنهايي به در و ديوار چنگ مي زدم!خيلي سخت بود ولي انگار داره يادم ميره."

شايد به خاطر اينه که دارم از زندگي ام لذت مي برم

گفت:"وقتي الان دارم به گذشته فکر مي کنم انگار تو اونجا بودي.انگار از همون اول تو هم بودي.همونجا!"

گفتم:" دو سال تجربه ي کمي نيست"

گفت :" دو سالش رو فقط تو ديدي"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 16:37  توسط یکی از 2 تنها  |