تبليغاتX
ما 2 تا
هفده

دیگه نمی نویسم. مثل خودت...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 10:56  توسط یکی از 2 تنها  | 

شانزده

من رو درک نمی کنی، شاید هم من شما رو درک نمی کنم. اگه حداقل یک بار تو این روزها یه سری به تنها فضای مشترکمون میزدی...

نمی دونم چی میشد! شاید خدا هم سرش شلوغه. 

خدا و شما همیشه وجه اشتراک داشتید، حتی از خیلی وقتها پیش.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 23:5  توسط یکی از 2 تنها  | 

پانزده

نمی دونم چرا هنوزم میام اینجا، انگار منتظر شما هستم. شاید منتظرم که به روزهای گذشته برگردی. شاید هم اینجا تنها جاییه که احساس میکنم، داریم با سرعت به آینده پرتاب می شیم.

 عجیبه نه؟

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 11:11  توسط یکی از 2 تنها  | 

چهارده

تمام تلاشم رو میکنم ، این دفعه برای خودم ، برای نجاتم از وضعیت ، برای گریز از این روزها .



+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 14:50  توسط یکی از 2 تنها  | 

سیزده

دلم بدجوری گرفته ، می دونی من کی هستم؟ اصلا منو شناختی؟ می ترسم تا آخر عمر مجبور باشم پنهان بشم ،اگه مجبور باشم خودم رو پنهان کنم ، شما هم من رو پیدا نخواهی کرد...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 22:30  توسط یکی از 2 تنها  | 

دوازده

باز دلم گرفت .باز به پیشواز عصر جمعه رفتم. دیگه باید بهش عادت کنم .

به این روزها علاقه ای ندارم .2 ساله که تو تنها کسی هستی که می دونی چرا .

خیلی وقته که می خوام نفس عمیق بکشم.

عزیزترینم 

ببخش که همه ی حرفهام تکراریه 

ببخش 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 22:41  توسط یکی از 2 تنها  | 

یازده 

سلام

میدونی چند وقته؟ با امروز میشه نوزده روز . حساب کردم . هر روز حساب کتاب میکنم 

میدونی چند بار دیگه باید حساب کنم تا به شما برسم؟

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 18:36  توسط یکی از 2 تنها  | 

ده

این روزا اصلا دوست ندارم اخم کنم

مرسی که انقدر خوب و فوق العاده ای

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 15:51  توسط یکی از 2 تنها  | 

نه

روزی هزار بار باهات قهر میکنم ، باز دوباره انقدر نازم رو میکشی تا بخندم و آشتی آشتی

انقدر با موهام بازی میکنی تا من اول بوست کنم

وسط زمین و هوا معلق موندم

انگار زمان ایستاده

من رو با دستات میگیری تا پرت نشم ؟

ایکاش قبل از عشقبازی به اندازه ی زمان های بی انتها وقت داشتیم تا با خیال راحت به هم چشم بدوزیم

مثل دو تا مار

مثل دو تنها








+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 20:31  توسط یکی از 2 تنها  | 

هشت

دیروز یاد شکوه هامون از دنیا افتادم

که چقدر زود میگذره

یادت هست؟

ولی دیروز خیلی  کند

 شایدم نمیگذشت اصلآ

 انگار این صفحه از کتاب قرار نبود ورق بخوره!

راستی سرنوشت این کتاب چی میشه؟

تصمیم گرفتم بدمش به دریا تا موج ها با خودشون ببرنش

شایدم یه شب زیر بارون واسه همیشه گمش کنم

تا شما پیداش کنی و خیس خیس بشی

بعد با تعجب به آسمون آبی نگاه کنی و

آروم آروم بعضی برگه های کتاب و  بخونی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 13:22  توسط یکی از 2 تنها  |