روزی هزار بار باهات قهر میکنم ، باز دوباره انقدر نازم رو میکشی تا بخندم و آشتی آشتی
انقدر با موهام بازی میکنی تا من اول بوست کنم
وسط زمین و هوا معلق موندم
انگار زمان ایستاده
من رو با دستات میگیری تا پرت نشم ؟
ایکاش قبل از عشقبازی به اندازه ی زمان های بی انتها وقت داشتیم تا با خیال راحت به هم چشم بدوزیم
مثل دو تا مار
مثل دو تنها
دیروز یاد شکوه هامون از دنیا افتادم
که چقدر زود میگذره
یادت هست؟
ولی دیروز خیلی کند
شایدم نمیگذشت اصلآ
انگار این صفحه از کتاب قرار نبود ورق بخوره!
راستی سرنوشت این کتاب چی میشه؟
تصمیم گرفتم بدمش به دریا تا موج ها با خودشون ببرنش
شایدم یه شب زیر بارون واسه همیشه گمش کنم
تا شما پیداش کنی و خیس خیس بشی
بعد با تعجب به آسمون آبی نگاه کنی و
آروم آروم بعضی برگه های کتاب و بخونی
عزیزم
عزیزترینم
بگذار صدات بزنم
انقدر اسمت رو زمزمه کنم تا خوابم ببره
اون وقت شما تو چشمام لبخند میزنی
آروم میشم
شش
فاصله ی زیادی نیست بین خواستن من و نبودنِ شما .
میدونم هر دو طاقت میاریم . مثل وقتی که من تو آغوش شما بی تابی میکردم و آرومم میکردین . من هم طاقت میاوردم . این شبها خیلی تاریک هستند . انقدر تاریک که به سختی نور خدا رو می بینم . شاید دل من غبار آلود شده
امشب شب آرزوهاست
امشب شب آرزوهاست
امشب شب آرزوهاستسلام
نمیدونم تا کی بارون و بهانه کنم؟
پنجره ها رو باز کنم
چشام ببندم و صدات کنم.
تا کی قراره آب که میخورم
بعدش ساعتها به یه لیوان خالی زل بزنم
کاش میدونستم
وقتی خدا میبینه بعد از خنده هاش کجای دفتر تقدیرش و دستکاری میکنه
راستی: خط میزنه یا یه چیزایی اضافه میکنه؟
دیشب سراغت و میگرفت!
اینبار من خندیدم
گفتم مگه شما نمیبینیش؟
چرا هیچ وقت نگفتی
که چرا از رنگ سفید خوشت میاد؟
رنگ سفید
رنگ مرگ
رنگ آرامش
گاهی یک کلمه
گاهی یک خاطره
سبک تر از یک قطره اشک است
احساسم مثل زمانیه که من رو برای همیشه گذاشته و رفته بود.می گفت "هر کدوممون رفتیم دنبال زندگیمون.اینطوری برای هر دومون بهتره."
الان هست ولی خیلی تنهام چون خیلی از من دوره.مثل اون زمانها شدم.شبها دستهام دنبال دستهاش می گردن.دستهاش همیشه سرد بودن.اینو انگار از اون اول می دونستم.حتی از اون وقتی که هیچ وقت لمس اش نکرده بودم.چون می ترسیدم.می ترسیدم.نمیدونم از چی؟
الان هم می ترسم . ولی باز نمی دونم از چی؟
بهش گفتم که: " کم کم داره تنهايي هاي پر غم و غصه ام يادم ميره.اون روزها که از تنهايي به در و ديوار چنگ مي زدم!خيلي سخت بود ولي انگار داره يادم ميره."
شايد به خاطر اينه که دارم از زندگي ام لذت مي برم
گفت:"وقتي الان دارم به گذشته فکر مي کنم انگار تو اونجا بودي.انگار از همون اول تو هم بودي.همونجا!"
گفتم:" دو سال تجربه ي کمي نيست"
گفت :" دو سالش رو فقط تو ديدي"